امروز اومدم با یه پست جدید! میخوام ایندفعه براتون یکی از رمانای خودمو معرفی کنم که اسمش همونطور که اون بالا نوشته شده شال و کلاه یک ادم برفی به قلم خوگشل خودمه!!

این داستان قصه ی زندگی یه دختر شادو شوخو بشاش به اسم اواس. اوا خانوم قصه ی ما مثل بقیه ی دخترا تو رمانای ایرانی دارای یک زیبایی اغوا کننده نیس! یه دختر معمولی(نه زشت نه خوشگل) از جنس همه ی ما دختراست و شاید تنها چیزی که اونو با بقیه متمایز میکنه،همین همیشه شنگول بودنشه! اوا یه دوس داره که اونم مثل خودشه و اسمش تانیاس! این ۲تا رشته ی تحصیلیشون تو دانشکده زبان انگلیسیه و هر ۲شونم تو موسسه ی زبان تدریس میکنن! البته تو ۲اموزشگاه جدا از هم!

اوایل این داستانم(که خودم از همه داستانام بیشتر دوسش میدارم)بینهایت شاده،وسطاش بینهایت غمگین میشه و دوباره اخراش برمیگرده به بینهایت شاد بودن اولش!

موضوع کلی قصه،ازدواج اوا با پسرعموش شهاب هستش! یه ازدواج مخفیانه که اوایل شیرینو قشنگو مهیجه ولی بعد که گندش در میاد........

تمام تلاشمو کردم که از اتفاقات فوق احساسی که هم شادن هم غمناک استفاده کنم تا قصم قشنگ بشه! اینم بگم که شهاب هم با همه پسرای تو رمانا فرق میکنه! نه خییییییییلی مغروره نه همش قربون صدقه ی اوا میره! شهاب مهربونه و دوس داشتنشو با کاراش ثابت میکنه!

حالا نظرتون؟!